بند كفش

كيفش را روي دوش انداخت ، جلوي آيينه ايستاد . چادر سياهي كه بي بي برايش دوخته بو او را برازنده تر كرده بود انگار ديگه يك دختر 8 ساله نبود.

چادرش را درست كرد ، مطمئن شد كه حجابش مثل بي بي ست ، لبخندي زد نفس عميقي كشيد به مرواريد داخل آيينه گفت : اي بلا ! تو موفق ميشي از الان برو ساك مسافرتت رو ببند زائر امام!

به راه افتاد تمام طول راه متن هاي كتاب مسابقه در جلوي چشمش نمايش مي دادند همه را حفظ بود .

با اينكه هوا سرد بود اما هيچ حس سردي نداشت . تمام ذهنش در گير مسابقه احكام بود . به بي بي قول داده بود كه حتما نفر دوم شود . جايزه نفر دوم هزينه سفر زيارتي به مشهد مقدس بود .

مسجد امام تقي (ع) 3 ميلان بالاتر از منزلشان بود . به درب مسجد كه رسيد ايستاد نفس عميقي كشيد بسم الله الرحمن الرحيم گفت . به موقع رسيده بود بقيه شركت كنندگان نيز در حال ورود به مسجد بودند .

آقاي جماعت دم در ايستاده بود . از دور اداي احترام كرد . خم شد تا بند كفش هايش را باز كند اما ........او كفش نپوشيده بود.

 تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

 


برچسب‌ها:

تاريخ : شنبه 25 بهمن 1393برچسب:داستان,داستانك,بندكفش,زيارت,دهقان اسدي,پرورش افكار,, | 11:20 | نویسنده : اسدي |

اسرارآمیز ترین مناطق جهان

تعداد زیادی از کارشناسان مشهور اظهار می‌کنند که احتمالا مکانهای اسرارآمیز در سرتاسر جهان که به کمک تکنولوژی و دانش پیشرفته ایجاد شدند (شاید پیشرفته‌تر از زمان ما) تحت نفوذ و سیطره تمدنهای گمشده بودند.
برخی هم عقیده دارند که هیچ تمدن بسیار پیشرفتهای تا به حال روی زمین وجود نداشته و تمام علوم عالی از انسان‌های فضایی زمان باستان که از آسمان به زمین آمده بودند به ارث رسیده است.
اما اکثر دانشمندان با هیچ کدام از این نظرات فوق موافق نبوده و سعی در تشریح رازهای باستانی مربوط به آیین و مذاهب روی کره زمین دارند.

در این متن سه مکان را به عنوان مرموزترین مناطق جهان به شما معرفی می‌کنیم، البته مکانهای مرموز بیشتری در سراسر زمین وجود دارند که ذهن ما را تسخیر کرده اند؛ چراکه انگار از جهان دیگری آمده اند!

 

 استون هنج

 


آیا کسی وجود دارد که تا بحال در مورد استون هنج چیزی نشنیده باشد؟ استون هنج یکی از معروف‌ترین مکانهای اسرارآمیز جهان به شمار می‌آید. این مجسمه‌های غول پیکر سنگی چه ویژگی‌هایی دارند؟ چرا این مکان باعث ایجاد بحث و جدلهای فراوان در جامعه علمی‌ شده؟

استون هنج بنای تاریخی سنگی که در سالسبری انگلستان جنوبی واقع شده عمدتا دربرگیرنده 30 سنگ قائم می‌شود (یا سارسن‌ها، که هر کدام بیشتر از 10 فوت ارتفاع و 45 تن وزن دارند) این سارسن‌ها با 30 نعل درگاه که به صورت افقی و تخت رویشان قرار دارند تشکیل یک دایره متصل را داده‌اند. در داخل این دایره نیز چرخه‌ا‌ی مشابه تشکیل شده است و آنها هم به سبک دیرک و نعل درگاه ساخته شده‌اند.

شاید بگویید بناهای تاریخی بزرگ خیلی زیادی روی کره زمین وجود دارد که بعضی از آنها از استون هنج جذاب تر هستند! پس چه جیز خاصی در این غولهای سنگی نهفته است؟

برای تمام این سئوالهای پاسخهای دقیقی وجود ندارد.

کاربردشان چه بوده؟ یک رصدخانه ستاره شناسی، مکان مذهبی و آیینی یا چیزی ماوراء طبیعی؟ چه کسی آن را ساخته و چگونه؟

 



بعضی افراد گفته اند که دروییدها (کاهنان مذهب سلتی) این بنا را ساخته اند، اما واقعا ما چیز زیادی از این بنا نمی‌دانیم.
باستان شناسان تاریخ ساخت آن را بین 5000 تا 3000 سال پیش ذکر کرده اند، پس این بنا حتی قبل از استفاده کردن نوع بشر از ابزارهای فلزی ساخته شده بود.

حال بدون در نظر گرفتن اینکه چه کسی استون هنج را ساخته، واضح است که هزاران نفر در طراحی و به وجود آوردن آن سهیم بوده اند. فقط کشاندن چنین سنگهای عظیمی ‌از مارلبورگ (30 کیلومتری جنوب استون هنج)  کاری بس عظیم و بزرگ است. و چگونه امکان دارد چنین سنگهایی برپا شده باشند؟!

این کار یک شاهکار جالب مهندسی محسوب می‌شود و افسانه‌های بسیاری هست که قدرت و توانایی را منعکس می‌کند تا توضیح دهد چگونه انسانهای اولیه این سنگهای سنگین را حمل و جابجا کرده‌اند!
حتی در خلال افسانه‌های آرتور از استون هنج نام برده شده و اسم فردی به نام مرلین به عنوان معمار ذکر شده است.

 



 

جالبترین موضوع این است که استون هنج در جهات نقاط انقلاب و اعتدالی ستاره شناسی قرار گرفته و زمان طلوع خورشید در خط افق نور خورشید به طور کامل بین فواصل خرسنگ‌ها ظاهر می‌شود.

بی شک چنین چیزی تصادفی نیست و شاید با داستانهای مربوط به سرآغاز و مبدا این مکانهای مرموز ارتباط داشته باشد.


خطوط نازکا


خطوط نازکا فوق‌العاده‌ترین گروه جئوگلیپس‌ها (geoglyps) در جهان هستند. آنها در بیابان نازکا بین شهرهای نازکا و پامپا روی پامپاس دی جوناما در پرو واقع شده اند.

در سطح شنهای بیابان پامپا در حدود 300 شکل ساخته شده از خطهای مستقیم حک شده که شامل فرمهای هندسی و تصاویر حیوانات و پرندگان و شکلهای دیگر بوده و تنها از آسمان و بالا به وضوح قابل رویت هستند.
3 نکته مرموز در نازکا پلاتیو قابل بررسی است:

1. خطوط مستقیم با کیلومترها فاصله در تمام مسیرها در بخشهایی از پامپاس یکدیگر را قطع می‌کنند.
2. تعداد زیادی از فرم این خطها به صورت شکلهای هندسی است: مثل زاویه‌ها (کنج‌ها)، مثلث‌ها، شکل‌های خوشه ای، مارپیچ‌ها، مربع‌ها، خطوط مواج و غیره.

3. تعداد زیادی از خطوط نیز به شکل حیوانات درآمده اند.

 با بررسی نقشه خطوط نازکا موضوعات زیر مطرح می‌شود:

 

 
طبق باور مردم جئوگلیپس‌ها را گروهی از افراد به اسم نازکا ساخته اند، اما چرا و چگونه آنها این شگفتی‌های جهان را خلق کردند که اصلا قابل توضیح و تشریح کردن نیستند؟

از وقتیکه مشخص شد خطوط نازکا به جز از یک جایگاه بالاتر قابل رویت نیستند، فرض می‌شود که مردم نازکا هرگز نتوانسته اند حاصل کارشان را از جایگاه بالاتر ببینند!

بنابراین فرضیه‌ها و تصورات خیلی زیادی در مورد توانایی‌های سازندگان و انگیزه‌های آنان وجود دارد.
 

 


 آیا امکان دارد جئوگلیپس‌ها تمثال‌های خدایان حیوانی یا طرح‌های صورتهای فلکلی باشند؟
آنها راه و مسیر بوده اند یا عقربه‌های نجومی ‌و یا حتی شاید یک نقشه خیلی عظیم؟
اگر مردمی‌که 2000 سال پیش اینجا زندگی می‌کردند فقط از تکنولوژی ساده ای بهره مند بودند، چگونه برای ساختن چنین شکلهای دقیقی برنامه ریزی کرده اند؟ آیا از یک نقشه پیروی کرده اند؟ اگر اینگونه بود چه کسی آن را ترتیب داده؟ و بالاخر در ظاهر تمام اینها به دنیای ماورایی تعلق دارند.

به منظور معرفی کردن خطوط نازکا، که با جابجا کردن صخره‌های بیابان برای نشان دادن سطح زیرین شنهای صورتی کمرنگ ساخته شده اند، بازدید کننده‌ها اغلب توضیحاتی تخیلی ارائه می‌دهند: از باندهای پرواز برای سفینه‌های فضایی تا راه‌هایی برای قهرمانان المپیک، از اُپ آرت (هنر بصری) تا پاپ آرت، و در نهایت تا رصدخانه‌های ستاره شناسی...
 جزیره ایستر

 

 جزیره ایستر (راپانویی در زبان بومی) مستعمره کشور شیلی و در جنوب شرقی اقیانوس آرام قرار دارد. راپانویی جزیره ای کوچک، پر از پستی و بلندی و اکنون بدون درخت از منشا آتشفشانی می‌باشد. این جزیره غیرعادی‌ترین منطقه دورافتاده جهان خوانده شده، اما چیزهای دیگری هم هست که این مکان را از مکانهای دیگر روی کره زمین مجزا می‌سازد.
در این جزیره صدهای مجسمه خرسنگی به شکل انسان وجود دراد که موآی نام دارند.
 

اغلب مو آی‌ها از خاکسترهای آتشفشانی و فشرده شده متراکم و خاص تراشیده شده اند. بزرگترینشان وزنی بالغ بر 165 تن را داراست و ارتفاعش به 220 متر می‌رسد. برخی از مو آی‌های عمودی (ایستاده) تا گردن در زیر خاک پنهان شده اند.
این سازه بسیار عظیم که در جزیره ای کاملا بایر و خشک (فقط با مقدار کمی ‌سبزه) وجود دارند به سرعت و در نگاه اول ذهن‌ها را تسخیر می‌کند. واقعا چگونه چنین چیزی امکان دارد؟ چه کسانی این تندیسها را ساخته و دلیلشان از خلق آنها چه بوده؟

 

  بعضی از داشنمندان می‌گویند ساکنان جزیره ایستر یعنی راپانویی از پلی نزی آمده بودند. اما شباهتهای این مجسمه‌ها به مجسمه‌های سنگی هندی اطراف دریاچه تیتیکاکا در جنوب آمریکا جالب و درخور توجه است آیا این تشابه تصادفی بوده؟ متخصصین قادر نیستند به طور دقیقی کاربرد مجسمه‌های مو آی را توضیح دهند. بعضی از آنها اعتقاد دارند که این مجسمه‌ها هم  نماد  قدرت و هم مذهب و سیاست بوده اند.

 یکی از بزرگترین اسرار جزیره ایستر در مورد این بود که این سنگها چگونه از معدن سنگ تا صفه‌هایشان یا ahus (گاهی فاصله ای بیشتر از 20 یا 25 کیلومتر) منتقل می‌شدند؟

طبق افسانه راپانویی موآی خودش از معدن سنگ راه می‌افتاده! بعضی نیز این مجسمه‌ها را به مراسم آیینی نسبت می‌دهند.
آیا همین موضوع باعث شده تا سختیهای ذاتی را برای جابجا کردن اینها متقبل شوند؟
آیا کسانی با فرض اینکه نباید زحمت جابجا کردن سنگها را به خود بدهند در معدنها می‌ماندند؟
یا شاید افراد جزیره ایستر از قدرتهای ماورایی کمک می‌گرفتند و با توانایی فوق طبیعی آنها را تراشیده و سپس موآی‌ها را حرکت می‌دادند؟ 

 

  جزیره ایستر بیشتر به نام‌های ته- پیتو- او- ته- هنا به معنی «داستان جهان» و ماتا-کی-ته- رانی به معنی «چشمانی نظاره گر به بهشت» مشهور است. 

این نامهای باستانی و جزئیات بسیار زیاد اسطوره ای به احتمالاتی اشاره دارند مبنی بر اینکه این جزیره دورافتاده شاید قبلا هم یک شاخص جغرافیایی و هم رصد خانه ستاره شناسی تمدنی فراموش شده اما بسیار قدیمی‌ بوده است.

 


 


برچسب‌ها:

تاريخ : شنبه 25 بهمن 1393برچسب:اسرارآميز,عكس, جهان,مناطق,دهقان اسدي,پرورش افكار,, | 10:26 | نویسنده : اسدي |

اين مطلبم نيز در مجله رشد آموزش ابتدايي مهر ماه 1392 ص 27 به عنوان تجربه سبز به چاپ رسيده است . اميدوارم خوشتون بياد.

طرح با هم بخوانيم

        يكي از وظايف ما آموزش پرورشي ها، ترويج فرهنگ كتابخواني است .اگر پدر و مادرها در منزل ساعاتي را به مطالعه مشغول باشند عملا مطالعه را به فرزندان خويش خواهند آموخت . پس بهتر است تا اين ترويج فرهنگ را از مدارس خودمان آغاز كنيم با اجراي طرح با هم بخوانيم .

       بدين گونه كه در آموزشگاه خود كتابخانه كوچكي براي اوليا راه اندازي نماييم .از كتابهاي موجود در آموزشگاه از قبيل كتابهاي تربيتي مجلات پيوند و... شروع نموده و از طريق تبليغ در جلسات انجمن اولياء مربيان ، از پدر و مادر ها بخواهيم تا در ساعاتي كه به هر دليلي به آموزشگاه مراجعه مي نمايند از كتابهاي كتابخانه جهت مطالعه استفاده نمايند و اگر كتابي را مناسب خويش ديدند از معاون پرورشي آموزشگاه امانت گرفته و در منزل مطالعه كنند . بدين گونه به نوعي عضو كتابخانه مي شوند .

براي گسترش دادن تعداد كتابها نيز مي توان از خود آنها كمك گرفت و افراد كتابهاي موجود در منزل خويش را به صورت امانت به كتابخانه دهند تا ديگران نيز از آنها استفاده نمايند.

نكته : براي جلب توجه دانش آموزان به اين امر در پايان هر ماه اسامي يا عكس دانش آموزاني كه ولي آنها بيشترين مطالعه را داشته اند بر روي تابلوي كنار كتابخانه نصب خواهد شد .

       


برچسب‌ها:

تاريخ : جمعه 24 بهمن 1393برچسب:طرح,تجربه,مطالعه,كتاب,دبستان شهيد مرادي,دهقان اسدي,پرورش افكار,, | 10:53 | نویسنده : اسدي |

اين خاطره نيز در مجله رشد معلم فروردين ماه1392 ص 28 به چاپ رسيده است.

                   لقب هاي من و تو ........

 

سالهاي اول خدمتم ، سال تحصيلي 76-75 در يكي از روستاهاي شهرستان كلات (چنار ) خدمت مي كردم . اين روستا 2 تا دبستان داشت يكي دبستان پسرانه و ديگري دبستان دخترانه كه البته بعضي پايه هاي آن مختلط بود .

20سال بيشتر نداشتم( ديپلم دانشسراي آموزش ابتدايي بودم ) اما بخاطر داشتن 3 سال سابقه تدريس در پايه پنجم ،پايه پنجم اين آموزشگاه به من محول شد . 13 دانش آموز دختر و 8 دانش آموز پسر.

 

تقريبا 2 ماه از آغاز سال تحصيلي گذشته بود كه يك روز ابتداي شروع زنگ كلاس ، مدير آموزشگاه به درب كلاسم آمد و بعد از كمي مقدمه چيني عنوان نمود كه يك شاگرد جديد دارم .

پسري به نام «اكبر» كه از آموزشگاه پسرانه به هر دليلي اخراج شده بود ، بعد از يك هفته دربدري در كوچه ها، جناب آقاي صفايي "مدير آموزشگاه " نگران آينده او شده و تصميم گرفته بود او را در كلاس من بپذيرد.

 

او را اينگونه توصيف كرد : " پسري 15 ساله از نظر قد وقيافه از بقيه پنجمي ها بلند تر ، بسيار شرور، از نظر درسي ضعيف ، داراي مشكل خانوادگي ، مادرش فوت كرده ،داراي زن بابايي ظالم و پدري خشك و متعصب، خواهري كوچك تر دارد كه حاضر است برايش بميرد.

 

از جناب صفايي خواستم يك ربع به من مهلت دهد وبعد دانش آموز را به كلاس بياورد.

وارد كلاس شدم تا جوكلاس را براي ورودش آماده كنم ،بچه هاكه دورادور او را ميشناختند و وصفش را شنيده بودند مشغول همهمه بودند . با ورود من همهمه خاموش شد. اسماعيل بلند شد و گفت : خانم ميشه اكبر به كلاس ما نياد. انگشتم را به نشانه سكوت برروي لبانم گذاشتم و او ساكت شد و نشست ، زينب خواست چيزي بگويد اما با ديدن چهره من "برهم فشرده شدن پلك هايم"

سكوت اختيار كرد.

چند ثانيه اي در طول كلاس قدم زدم و فكر كردم .(هر 21 دانش آموز را به خوبي مي شناختم در طول اين 2 ماه باهمه انس گرفته و همه را به اسم كوچك صدا مي زدم .)

با جمله ي "بچه هاي قشنگم ...." سكوت را شكسته و آنچه را كه در چنته داشتم بر روي دايره ريختم و سعي كردم از نظر عاطفي احساسات آنها را برانگيزم تا .... بدون توجه به گذر زمان شايد نيم ساعتي حرف زده بودم ، با صداي كوبيده شدن در كلاس و باز شدن آن ، دانش آموزي كثيف وژوليده ، با چهره اي كه حاكي از كتك خورده شده بودنش بود با تمام توصيفات جناب صفايي در چهارچوب در هويدا شد و در كنار او جناب صفايي در حاليكه دست روي شانه ي او گذاشته بود.

همه با صداي برپاي اسماعيل بلند شدند.

آقاي صفايي متوجه آماده نبودن ما شد و گفت انگار زود آمديم.....

وسط حرفش دويده و گفتم : خواهش ميكنم بفرماييد. ما همه براي ورود شما و اين آقاي خوش تيپ ( با اشاره به اكبر) لحظه شماري مي كرديم .

به اكبر خوش آمد گفتم و آقاي صفايي با لبخندي ما را تنها گذاشت . به عادت هميشه كه به بچه ها لقب مي دادم ( القابي مثل منظم ، مرتب ، دكتر ، مهندس و ...) اكبر را به عنوان خوش تيپ معرفي كردم و گفتم : به افتخار ورود اكبر درس را كنسل و به ورزش مي رويم . ( دسته كتابهايش را كه با كش بسته بود گرفته و روي ميز خودم گذاشتم  )

در حياط دختر ها در گوشه اي مشغول وسطنا و پسرها در سويي ديگر فوتبال را آغاز كردند . سري به دختر ها زدم و گفتم انتظار دارم مثل هميشه كمكم كنيد تا ايشان را هم به سطح بقيه برسانيم .

به ميان پسرها رفتم و مثل هميشه گاهي توپ را به بقيه پاس داده و در بازي آنها شريك مي شدم و با لبخندي به اكبر نشان مي دادم كه او را در جمع خود پذيرا شده ام.

همه متوجه مهارت اكبر در فوتبال شديم ، با صداي سوت زنگ تفريح ، گفتم : خوب حالا اين فوتباليست خوش تيپ تو كلاس كنار كي ميشينه !

چند نفر همزمان گفتند : جاي ما......

به اسماعيل اشاره كردم تا جايش را مشخص كند و ......

اگر بخواهم از روي دفتر خاطراتم ، تمام خاطرات آن سال را بنويسم شايد بيش از 500 صفحه شود.در طول سال تمام هم و غم من اكبر بود و اكبر بود و اكبر ....... طوري كه در نه تنها درتمام درس هايش موفق شد بلكه به يك فرد منظم و مرتب مبدل گشت و مهرباني او زبانزد همه شد و من خيلي چيزها از او آموختم .

اصرار كردم تا در مدرسه شبانه روزي ثبت نامش كنم اما بخاطر علاقه وافري كه به خواهرش داشت گفت : نمي تواند او را تنها بگذارد اما قول داد حتما ادامه تحصيل دهد. سال بعد نيز خبرش را داشتم كه ادامه تحصيل مي داد.

بعد از گذشت چند سال ، روزي در پياده رو خيابان قدم زنان مي رفتم كه صدايي گرم ( خانوم ...خانوم ...) مرا متوجه خويش ساخت به سمت صدا برگشتم . آرام جلوي پايم خم شد تا اداي احترام كند. قدمي به عقب گذاشتم و با جمله ي ، اكبرجان!... باعث شدم قد راست كند . كچل بودنش حاكي ازسرباز بودنش بود . خنده شيريني بر لبانش نقش داشت و برق شادي در چشمانش موج مي زد.

احوال خود و خواهرش را پرسيدم و چند صباحي با او به گفتگو پرداختم . وقتي از او جدا شدم خدا را شاكر شدم كه توانسته بودم :

در حق او مادري كنم .

جمله زيبايش هنوز در گوشم طنين انداز است:

"شما را قد مادرم دوست دارم "

 

 


برچسب‌ها:

تاريخ : جمعه 24 بهمن 1393برچسب:خاطره,لقب هاي من و تو,مادر,رشد معلم,دهقان اسدي,پرورش افكار,, | 10:4 | نویسنده : اسدي |

 دوستان ، من خاطرات تلخ و شيرين و تجربيات سبز دوران تدريسم را براي مجلات رشد آموزش ابتدايي و رشد معلم مي فرستم و هر كدام كه چاپ شد در اين وبلاگ قرار مي دهم.

پاداشي بزرگ خاطره اي است كه در مجله رشد معلم اسفند ماه 1392 ص 27 به چاپ رسيده است.

پاداشي بزرگ

آذرماه بود ، زنگ هديه هاي آسمان ؛ و من مي خواستم درس امام مهرباني را تدريس كنم . با توجه به اينكه كلاسم 2 پايه بود ، به پنجمي ها تكليفي نوشتني دادم تا دومي ها نمايشي كه با چند دانش آموز تمرين كرده بودم اجرا كنند . نمايشمان آنقدر جذاب بود كه كل كلاس را يكپارچه كرده و بعد از اتمام نمايش هر دو پايه در پرسش و پاسخ شركت كردند ، متوجه شدم كه بعضي از بچه ها اصلا حرم امام رضا را نديده اند ! اشتياق زيارت در چشمهايشان موج مي زد !

منزل خود من درمشهد بود و در آن روستا به صورت بيتوته بودم ( چهارشنبه ظهر به مشهد مي آمدم و دوباره شنبه صبح به روستا برمي گشتم ) ناخوآگاه يك مسابقه در ذهنم جرقه زد ؛ كوچك بودن كلاس دومي ها را بهانه كرده و به كلاس پنجمي ها اعلام كردم كه با توجه به نزديكي امتحانات نوبت اول ، هر دانش آموزي كه معدلش 20 شود ، به شرط رضايت خانواده اش با خودم براي زيارت به مشهد خواهم برد. كلاس ما 12 كلاس پنجمي و 23 كلاس دومي داشت . تقريبا بيشتر دانش آموزان كلاس زرنگ بودند . 3 نفر از پنجمي ها اصلا به مشهد نيامده بودند (خديجه دانش آموزي زرنگ و فاطمه وگل اندام تقريبا ضعيف) . حرفم برايشان باوركردني نبود تاچند روز هرزنگ و هرساعت مي پرسيدند : راست مي گويي خانوم .....

با تصديق حرفم ، جهت تلاش مصمم تر شدند . رقابت شديدي بين بچه ها صورت پذيرفت .تلاش و تلاش و تلاش ..... بيشترين زحمت از سوي خديجه بود كه مثل يك معلم براي فاطمه و گل اندام تلاش مي كرد.

امتحانات يكي پس از ديگري پايان يافت باوركردني نبود  7 نفر معدلشان 20 شد .فاطمه و گل اندام هم جزو اين 7 نفر بودند . حالا نوبت وفاي به عهد من بود . با مشورت خود بچه ها قرار شد در يك هفته 3 نفر و هفته بعد 4 نفر ديگر را به مشهد بياورم وخديجه و فاطمه و گل اندام  بخاطر تلاش بيشترشان  گروه اول باشند .

خانواده هرسه را به مدرسه خواستم . خودشان در جريان بودند و بسيار استقبال كردند و رضايت نامه نوشتند .

 

 

روز موعود شد و ما راهي شديم شب بود كه رسيديم . مستقيم به منزل رفتيم مادر و پدرم باديدن من و مهمانهاي كوچكم جاخوردند ؛ مادرم كمي ناراحت شد كه دختر اين كارها مسئوليت دارد ، جاده است و هزار اتفاق و..... اما پدرم از كار من بسيار رضايتمند بود . صبح زود بعد از نماز هيچ كدام نخوابيدند مي دانستم كه از شوق زيارت است . بعد از صبحانه راهي حرم شديم  به حرم كه رسيديم با آن چادر هاي سفيد گل گلي شان چون فرشته هايي كوچك به عبادت مشغول شدند . تمام آداب زيارت را بجا آورديم زيارت نامه خوانديم ، نماز زيارت و....

در تمام صحن ها دور زديم . جاي كبوتر ها ، حوض طلا ، نقاره خانه ، موزه حرم و.... همه جاي حرم رانشانشان دادم . تا ظهر در حرم مانديم براي ناهار بيرون رفته ناهار خورديم و به باغ نادري رفتيم . دوباره به خواست خود بچه ها به حرم بازگشتيم اصلا دوست نداشتند از نزديكي ضريح دور شوند .

اين دو روز مثل برق و باد گذشت صبح شنبه به روستا برگشتيم وقتي كنار جاده از اتوبوس پياده شديم كل بچه هاي كلاس (دوم وپنجم ) مسير بين روستا تا كنار جاده را طي كرده و براي استقبال از ما آمده بودند.

 


برچسب‌ها:

تاريخ : جمعه 24 بهمن 1393برچسب:خاطره,پاداشي بزرگ,زيارت,رشد ابتدايي,دهقان اسدي,معلم,پرورش افكار,, | 9:48 | نویسنده : اسدي |

آموزش وضو همراه با شعر

( هنگام وضو خطوط قرمز را با آهنگ ميخوانيم)
و در آغاز شستن صورت مى‏گویى:
اَللّهُمَّ بَیِّضْ وَجْهى یَوْمَ تَسْوَدُّ فیهِ
خدایا چهره‏ام را سپیدو پاك گردان  
در هنگام شستن دست راست مى‏گویى:
اَللّهُمَّ اَعْطِنى کِتابى بِیَمینى
خدایا  نامه ام را دست راستم ده

اَللّهُمَّ لا تُعْطِنى کِتابى بِشِمالى
خدایا نامه ام  را دست چپ مده

پس با رطوبت دست راست جلوى سر را مسح کن،و در آن حال بگو:
اَللّهُمَّ غَشِّنى رَحْمَتَکَ وَبَرَکاتِکَ .
بپوشان رحمت و هم نعمتت را بر وجود من
آنگاه پاهاى خود را مسح کن،و هنگام مسح بگو:
اَللّهُمَّ ثَبِّتْنى عَلَى الصِّراطِ یَوْمَ تَزِلُّ فیهِ
خدایا بر صراط راست مرا  ثابت قدم  دار(2)

چون از وضو فارغ شدى بگو:
اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُکَ تَمامَ الْوُضُوءِ وَتَمامَ الصَّلوةِ وَتَمامَ رِضْوانِکَ وَالْجَنَّةَ .
خدایا از تو مى‏خواهم وضوي خوب، نماز خوب،وخوبي و بهشتت را.
و بگو:
اَلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمینَ
ستایش رب بي همتا (2)


برچسب‌ها:

تاريخ : سه شنبه 21 بهمن 1393برچسب:وضو,آموزش,جشن تكليف,شعر,عكس,دهقان اسدي,پرورش افكار,, | 11:45 | نویسنده : اسدي |

ما همه حوا و آدم هستيم.حوا عاشق بود و آدم عاشق تر.

ما نيزعاشقيم. عاشق خودمان .عاشق خالق مان. عاشق مخلوقات خالق مان. عاشق فرزندانمان . عاشق كشورمان.عاشق طبيعت و ميليون ها عشق ديگر.

عاشقانه مي بينيم و عاشقانه مي شنويم.

عاشق روح لطيفي دارد و بخاطر اين روح لطيف است كه با لطافت مي نويسيم و اين لطافت هاست كه بر دل ها مي نشيند.

آنچه مي نگاريم از دل برمي ايد و لذا بر دل نيز مي نشيند.

اما.....

اما همه ي اين نوشته ها نشان دهنده ي زندگي ما نيست. مگر نويسنده هاي بزرگي كه ليلي و مجنون را نوشته اند خود مجنون بوده و يا وامق و عذرا را به تحرير در آورده اند خود وامق يا عذرا بوده اند و يا نويسنده ي بزرگي چون آر.ال. استاين كه مجموعه بزرگ ترس و لرز (آدمك زنده) را نگاشته در رعب و وحشت زندگي مي كند !

بياييد روشنفكر باشيم . درزندگي يكديگر سرك نكشيم!

بياييد در كنار هم باشيم نه رودر روي هم!

بياييد بردل هم باشيم نه سر دل!  

كمي واقع بيني خوب است.

سطح فرهنگ ما ايراني ها بالاست چون كركره ي مغازه آن را پايين نكشيم.

 


برچسب‌ها:

تاريخ : جمعه 6 شهريور 1389برچسب:ما عاشقيم, دهقان اسدي,پرورش افكار,, | 10:14 | نویسنده : اسدي |

  من آموزگارم

 

   آموزگاري عاشق و شيداي فرزندان خويش.

 

    بهار من در آستانه ي قدوم خش خش پاييز آغاز مي شود.

 

   وقتي كه بر شاخه ي مدرسه ها ميليون ها شكوفه و گل مي رويد

  

و زمزمه دلنشين "درس" موسيقي روح نواز دل و جان كلاس هامي شود.

  

    بهار من با فصل بارش دانش ، فصل رويش جان و انديشه و هنگامه ي مهر و لبخند و عشق و معرفت آغاز مي شود.

  

    آن هنگام كه دست ها به ضيافت كتاب مي رود ، چشم ها به ميهماني واژه هايي از جنس بهشت و نفس ها عطر ملكوت مي گيرد.

  

    آن زمان كه همه جا نسيم لبخند مي وزد و آهنگ زنگ ، زنگ از دل مي زدايد و نغمه معلم هوش مي افزايد و درهايي به سمت روشني  مي گشايد.

 

    من آموزگارم......

 

 

ادامه مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.

برچسب‌ها:

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 18 فروردين 1389برچسب:آموزگار,بهار,بهشت,پاییز,ضیافت, پرورش افكار,دهقان اسدي,, | 8:50 | نویسنده : اسدي |
صفحه قبل 1 ... 2 3 4 5 6 ... 7 صفحه بعد
.: Weblog Themes By VatanSkin :.